X
تبلیغات
رایتل
دیوانگی با یک دنیا عشق
  
 
 

هستم یا نیستم


آرشیو
 
یکشنبه 27 مهر‌ماه سال 1382
شب بجنورد

سلام

ساعت ۱۱ شب از خواب بیدار شدیم همه حیران بودیم که تو این موقعیت چی کار کنیم یکی می گفت بیاین ورق بازی کنیم یکی می گفت بریم خیابان گردی اونم تو بجنورد یکی می گفت بریم بیرون شام بخوریم خلاصه شروع کردیم به رای گیری که به این نتیجه رسیدیم بریم بیرون شام بخوریم۷نفری بودیم که هممون گرسنه بودیم لباس پوشیدیم که بریم بیرون یه چیزی کوفت کنیم چی بخوریم چی نخوریم به این نتیجه رسیدیم که بریم بیرون جگر بخوریم

راه افتادیمو از خونه اومدیم بیرون یه خورده تو خیابون چرخ زدیم بعدش یه سری مسایل پیش اومده بود که داداشمون باید ردیف می کرد رفتیم همونجایی که باید یه سری از مسایل ردیف می شد آخه اون خونه داشت یه سری مسایل توش اتفاق می افتاد که اگه می خواست ادامه پیدا کنه درس و مشق بچه ها پشم می شد حالا این مسایل چی بود

تقریبا اون خونه شده بود کاروانسرا یعنی هر کی شب مکان پیدا نمی کرد میو مد اونجا اطراق می کرد بساط شونو پهن می کردن و با کمال رو مثلا شروع میکردن به ...

تازه باز اگر مثلا دانشجو بودن می گفتیم که خوب هر اومدن و خوردنی یه پاسخی داره اما از شانس خوب این داداشامون همه بجنوردی بودن و اون خونه مثلا شده بود مکان بچه های بجنورد که همشون خونه داشتن و عشق و حالشونو میو مدن اونجا می کردن البته تقصیر خودشونم بود که به اینا رو میدادن من اگر بودم بی رو در بایستی عذر همشونو می خواستم ولی خوب اگر چیز مفت باشه من هم راه میومدن و همین مفت خوریهاست که آدمو بیچاره میکنه چیزی هم که تو بجنورد زیاده و در گزشم معروفه

بعد یه مثله دیگه هم بود هر کی مثلا از رفقا و آشنا ها می خواست بره مشهد یه دو روزی رو اونجا اطراق می کرد واسه رفع خستگی ..

خلاصه کنم این داداشامون رفتن و شروع کردن که آره این ترم آخره ما می خوایم بریمو این مسایل باید جمع شه یه ۱ ساعتی با دوستان عزیز بجنوردی صحبت کردن و ظاهرا اونا هم قبول کردن و ما رفتیم به سمت جگر فروشی تا یه دلی از عزا در بیاریم

رفتیم داخل نفری ۱۰ سیخ سفارش دادیم در همین حین هم با بچه ها کس شر می گفتیمو می خندیدیم و یکی از شخصیتهای جمع رو اذیت می کردیم که اسمش اقا رضا بود و من از گفتن فامیلیش معذورم جیگرا درست شدو صاحاب مغازه آورد تا ما جیگرا رو بخوریم از شانس خوبمون ما به هوا اینکه آقا نان دارن نان های که واسمون آوردن رو خوردیم بعدش که جیگر رو آورد گفتیم حاجی نان بیار اینجا بود که صاحب مغازه گفت تمام شده ما هم آب سردی بود که رو ما ریخته می شد خلاصه رفتیمو خام خام جیگرا رو خوردیم آقا شام رو خوردیم و موقع حساب کردن شد ۷۰ سیخ بود بعد یه چیز جالب تو بجنورد جگر سیخی ۶۰ تومان بود که واسه من که تو گرگان زیاد جگر می خوردم باعث تعجب بود آخه اینجا جگر سیخی ۱۵۰ تومان بود در همین حین بود که این داداشمون موقعی که اومدیم بیرون یه هو یه کیف پول نشون ما داد گفت از تو مغازه پیدا کردیم ما هم که تا به حال نون حروم نخورده بودیم گفتیم خوب پولاش که باید تقسیم بشه و بقیه چیزاشم به صاحابش پس داده بشه اما این داش علیمون گفت بقیه چیزاشم پول که اونجا دیگه گفتیم ما نیستیم هر کاری خودت دوست داری انجام بده می گفت این کارت پایان خدمتو افغانیها می خرن ۲۰۰هزار تومان که دیگه من موندم خلاصه اون شب اومدیم خونه نشستیم یه سری حرکت ارایه دادیم واسه رفع کدی و تا صبح کس شر می گفتیم البته بعضی مسایل به دلایل امنیتی سانسور شدن آخه خیط بود اگه می خواستم همه چیز رو بگم در هر حال خوش گذشت شهر خوبی بود دختراشم خوب بودن پسراشم خوب بودن همه خوب بودن و ایشالله همشون خوش بخت شند
بای


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 187476


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها