X
تبلیغات
رایتل
دیوانگی با یک دنیا عشق
  
 
 

هستم یا نیستم


آرشیو
 
شنبه 26 مهر‌ماه سال 1382
دانشگاه بجنورد

سلام

خوب ادامه داستان ...

ساعت ۱۲ از خواب بیدار شدیم احساس گشنگی شدیدی می کردیم تو اون خونه هم که هیچی واسه خوردن پیدا نمی شد آخه کسی جرات نمی کرد چیزی بخره و مثلا بزاره تو یخچال آخه در این صورت چیزی به خودش نمی رسید و بچه ها زحمتشو می کشیدن آخه خونه دانشجویی همه باید با هم تعامل داشته باشن وگرنه زندگی سخت میگذره به فرض مثال من باید مربا تو رو بخورم اونم پنیر منو در این صورت که زندگی قشنگ می شه ...

به قول معروف تو این خونه ها مال دنیا ارزش نداره چون چیزی ازش باقی نمی مونه اگر هم باقی بمونه از معجزات الهی که اونم حتما از نشانه های......

خلاصه به فکر ناهارمون بودیم که ایم آق داییمون که اونجا بود اسمشم دایی امیر بود یهو معرفت رو کردو گفت دایی من فیش غذا دارم برین بخورین حال کنین البت بازم معرفت بچه ها ورامین ..بچه ها گرگان که سه روز سه روز اونجا غذا نمی خوردن آخه غذا ها اونجا به هشون سازگار نبود .

پا شدیم رفتیم دانشگاه ماشالله اصلا به قیاف بجنورد نمی خورد که این همه پر برکت باشه تو خیابوناش آدم لذت می برد این چهره های بشاش رو می دید همه جوون بالای ۳۰ به ندرت دیده می شدن این از نشانه های ..

کرایه تاکسی چه قدر ارزون بود 20 تومان تازه سر همینم با راننده کل کل می کنن خلاصه رسیدیم به دانشگاه جای با صفایی بود درست بالای کوه بود و هوا هم به شدت گرم ولی باد خنکی میوزید خلاصه رفتیم سلف جاتون خالی از شانس خوب داشتون اون روز کباب می دادن و ما هم یه چند روزی بود که به شکم مون یه حال درست حسابی نداده بودیم و یه حال مشتی دادیم ناهار خوردیم و یه چرخی تو دانشگاه زدیمو دیدم اوووو چه خبره نصف گرگان که این جا هستن هر کی هیچ دانشگاهی قبول نمی شد سر آخر اومده بجنوردو مهمون این شهر شده ..

می گن دنیا کوچیکه و آدماش یه روز به هم می رسن هر کی رو نمی خواستی تو بجنورد می دیدی ما از دست یه نفری تو گرگان فرار می کردیم آخه یه خورده ..داشتیم تو حیاط دانشگاه قدم می زدیم و واسه خود مون حال می کردیم که یه هو یکی داد زد: سهیل .......تو اینجا چی کار می کنی یه هو دیدم آقای کلید این جا نشسته ..

می گفت امسال قبول شده عمران منم یه نی گاه کردمش و گفتم موفق باشی پسرم ..

خلاصه جیم زدیم اومدیم خونه ساعت 6 بود و یه استراحت مغزی به خودمون دادیم و گرفتیم خوابیدیم و ساعت 11 شب بیدار شدیم ...

و این داستان همچنان ادامه دارد..


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 187356


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها