X
تبلیغات
رایتل
دیوانگی با یک دنیا عشق
  
 
 

هستم یا نیستم


آرشیو
 
دوشنبه 10 فروردین‌ماه سال 1388

سلام دوستای خوبم یه چند ماهی بود که ما نبودیم تو این مدت داستانای زیادی بود که باید براتون تعریف کنم اما نمی دونم که از کجا باید براتون شروع کنم سیستمای قدیم بلکل جاشونو با سیستمای جدید عوض کردن که به موقع میام راجع به اونا باهاتون صحبت می کنم فعلا 


 
سه‌شنبه 23 بهمن‌ماه سال 1386
زمان

ترنمی تازه را بر وجودم احساس می کنم نشانی که شاید زاییده احساس قشنگی باشد احساسی که حس کردن آن نیاز به زمان دارد

و زمان چیزیست که من از دست می دهم


 
شنبه 4 آذر‌ماه سال 1385
مسافر خسته راه

غروب دل گیر جدایی ...

رفتن مسافر ...                                                                          

انکار تاریکی کوچه در نگاهی ساده ...

سکوت وجدان تلخ ترین سکوت است .

آری سکوت خود گویا ترین سخن است.

شادی حرومه (رضا رفعتی) 

مسافر(مجید خراطها)

تقدیم به شما با عشق

 


 
شنبه 25 شهریور‌ماه سال 1385
لعنت به این دنیا

  

آیا این تقدیر منه؟؟؟؟؟

تا روزها در جاده دلتنگی بنشینم و
افسوس دوری تو را بخورم.
درختان جاده زندگیم در حال خشک شدن هستند.
افسوس که تو دیگر در کنارم نیستی
افسوس که سرنوشت برای ما جدایی را رقم زده .
افسوس که هرچه بدوم و بدوم تو دور و دورتر می شوی
گفتی ما بدون هم خوشبخت تریم اما....

اما خوشبختی من در با تو بودن بود
افسوس که خوشی ها تمام شد
افسوس که باهم بودن ها تمام شد
اما اگر تو بدون من خوشبختی

دوری را تحمل می کنم

من و تو دو خط موازی بودیم که هرگز نقاشی پیدا نشد

تا دو سر ما را عاشقانه به هم برساند

و تا آخر این دنیا موازی خواهیم ماند.


لعنت به این دنیا


 
شنبه 28 مرداد‌ماه سال 1385
بازی با عشق

باری ..

زمان در گذر است و این ما هستیم که به خاطره ها خواهیم پیوست

خاطره ها همیشه جاودانه نخواهند ماند ..!!

مانند انسانی که در لجنزار غرور و تعصب  خویش دست و پا می زند  غرق خواهیم شد

سرنوشت چیزی جز وهم و توهم از پیش تعیین شده نیست ..

باری چگونه می توان با عشق و دوست داشتن کسی بازی کرد ..

آیا روزی با دوست داشتن تو بازی نخواهند کرد .......................؟؟؟؟؟!؟!؟ 

عبرت واژی است بس غریب و نا مانوس ....


 
دوشنبه 2 مرداد‌ماه سال 1385
برده

شما نمی توانید چیزی جز سایه تان را ببینید
زیرا پشت به خورشید کرده اید!
در برابر خورشید صبحگاهی آزادید
و در آنجا که نه خورشید است و نه ماه و ستاره
نیز آزادید بلکه
هرگاه چشمهایتان را در برابر هستی ببندید
باز هم آزادید!
اما در برابر آنکه دوست می دارید برده اید
زیرا او را دوست می دارید
و در برابر آنکه شما را دوست می دارد نیز برده اید
زیرا او شما را دوست می دارد!

نظر یادتون نره ..


 


 
دوشنبه 26 تیر‌ماه سال 1385
مرگ و زندگی

 

آلاله فرق مرگ و زندگی چیست ؟
           تو وقتی از محبت بی نصیبی            
کی می دونه چه دردی داره غربت
تو وقتی با عزیزاتم غریبی


 
پنج‌شنبه 11 خرداد‌ماه سال 1385
خیال آرزو

نشسته ایم بر قالیچه ای به اسم جوانی...می تازیم وگرد وخاک می کنیم...زمین زیر پایمان است واثیر یک بازی شده ایم به اسم غرور...

دیواری را برای پشت سر نهادن بلند نمی بینیم  سرا پا شور...

برد وباخت را می شناسیم؟؟

آشناییم با شعور؟؟

و جداییم از غم!!

یا غرق در غرور؟؟

چیزی در ماست روز وشب که آرام نداریم...

چیزی از جنس جستجو...

چیزی مثل خیال یک آرزو...

 

خدا کنه همیشه یه رنگ باشیمو یک دل ........


 
یکشنبه 31 اردیبهشت‌ماه سال 1385
وقتی که رفتی....

وقتی که رفتی
پشت پنجره ایستاده بودم وتو در میان رویاهای کاغذی ام قدم میزدی آرام صورتک پشت نقابت را برمیگرداندی تا شاید خنده ها یی صدایت را نبینم
هنوز بعد گذشت سالها من و اون پنجره وهمون رویاهای کاغذی منتظر لکه های وجودت هستیم......


رویاها به واقعیت می پیوندند.....؟؟؟


   1       2       3       4       5       ...       28    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 187331


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها