| |
| سه شنبه 23 بهمن ماه سال 1386 |
| زمان |
ترنمی تازه را بر وجودم احساس می کنم نشانی که شاید زاییده احساس قشنگی باشد احساسی که حس کردن آن نیاز به زمان دارد
و زمان چیزیست که من از دست می دهم

|
|
| |
| شنبه 4 آذر ماه سال 1385 |
| مسافر خسته راه |
غروب دل گیر جدایی ...
رفتن مسافر ... 
انکار تاریکی کوچه در نگاهی ساده ...
سکوت وجدان تلخ ترین سکوت است .
آری سکوت خود گویا ترین سخن است.
شادی حرومه (رضا رفعتی)
مسافر(مجید خراطها)
تقدیم به شما با عشق
|
|
| |
| شنبه 25 شهریور ماه سال 1385 |
| لعنت به این دنیا |

آیا این تقدیر منه؟؟؟؟؟
تا روزها در جاده دلتنگی بنشینم و افسوس دوری تو را بخورم. درختان جاده زندگیم در حال خشک شدن هستند. افسوس که تو دیگر در کنارم نیستی افسوس که سرنوشت برای ما جدایی را رقم زده . افسوس که هرچه بدوم و بدوم تو دور و دورتر می شوی گفتی ما بدون هم خوشبخت تریم اما....
اما خوشبختی من در با تو بودن بود افسوس که خوشی ها تمام شد افسوس که باهم بودن ها تمام شد اما اگر تو بدون من خوشبختی
دوری را تحمل می کنم
من و تو دو خط موازی بودیم که هرگز نقاشی پیدا نشد
تا دو سر ما را عاشقانه به هم برساند
و تا آخر این دنیا موازی خواهیم ماند.
لعنت به این دنیا
|
|
| |
| شنبه 28 مرداد ماه سال 1385 |
| بازی با عشق |
باری ..
زمان در گذر است و این ما هستیم که به خاطره ها خواهیم پیوست
خاطره ها همیشه جاودانه نخواهند ماند ..!!
مانند انسانی که در لجنزار غرور و تعصب خویش دست و پا می زند غرق خواهیم شد
سرنوشت چیزی جز وهم و توهم از پیش تعیین شده نیست ..
باری چگونه می توان با عشق و دوست داشتن کسی بازی کرد ..
آیا روزی با دوست داشتن تو بازی نخواهند کرد .......................؟؟؟؟؟!؟!؟

عبرت واژی است بس غریب و نا مانوس .... |
|
| |
| دوشنبه 2 مرداد ماه سال 1385 |
| برده |
شما نمی توانید چیزی جز سایه تان را ببینید زیرا پشت به خورشید کرده اید! در برابر خورشید صبحگاهی آزادید و در آنجا که نه خورشید است و نه ماه و ستاره نیز آزادید بلکه هرگاه چشمهایتان را در برابر هستی ببندید باز هم آزادید! اما در برابر آنکه دوست می دارید برده اید زیرا او را دوست می دارید و در برابر آنکه شما را دوست می دارد نیز برده اید زیرا او شما را دوست می دارد!

نظر یادتون نره ..
|
|
| |
| دوشنبه 26 تیر ماه سال 1385 |
| مرگ و زندگی |
آلاله فرق مرگ و زندگی چیست ؟ تو وقتی از محبت بی نصیبی کی می دونه چه دردی داره غربت تو وقتی با عزیزاتم غریبی

|
|
| |
| پنجشنبه 11 خرداد ماه سال 1385 |
| خیال آرزو |
نشسته ایم بر قالیچه ای به اسم جوانی...می تازیم وگرد وخاک می کنیم...زمین زیر پایمان است واثیر یک بازی شده ایم به اسم غرور...
دیواری را برای پشت سر نهادن بلند نمی بینیم سرا پا شور...
برد وباخت را می شناسیم؟؟
آشناییم با شعور؟؟
و جداییم از غم!!
یا غرق در غرور؟؟
چیزی در ماست روز وشب که آرام نداریم...
چیزی از جنس جستجو...
چیزی مثل خیال یک آرزو...

خدا کنه همیشه یه رنگ باشیمو یک دل ........ |
|
| |
| یکشنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1385 |
| وقتی که رفتی.... |
وقتی که رفتی پشت پنجره ایستاده بودم وتو در میان رویاهای کاغذی ام قدم میزدی آرام صورتک پشت نقابت را برمیگرداندی تا شاید خنده ها یی صدایت را نبینم هنوز بعد گذشت سالها من و اون پنجره وهمون رویاهای کاغذی منتظر لکه های وجودت هستیم......

رویاها به واقعیت می پیوندند.....؟؟؟ |
|
| |
| دوشنبه 25 اردیبهشت ماه سال 1385 |
| آخر خط ... |
آخر خط زندگی مون کجاست تا به حال فکرشو کردین ..
خیلی سخته آدما به این موضوع فکر کنن ..
دلای عاشق هیچ کدوم از ما نمی زاره تا به اون چیزی که باید فکرشو کرد.. فکر کنیم .
اگه یه روزی واسمون ثابت بشه که پایانی هم تو این زندگی هست دیگه اون روز روز مرگمونه ..!
میدونی چرا ..
واسه این که هیچ کدوم از ما دوست نداریم این خوشیهای دور و اطرافمون رو از دست بدیم .
ولی حیف....
یه روزی باید گذاشت و رفت ...
اما اون روز دیگه خیلی دیر شده و کاری از دست منو تو بر نمی آد .
پس بهتر که همین امروز به فکر باشیم و دلای عاشق مونو حیرون تر از این که هست نکنیم .....
باید قبول کرد که هر نفسی که می آد ممکنه آخرین نفس باشه ........

|
|